حرفهايي براي مخاطب خاص

دوست داشتن هایمان همچون گرگم به هواییست کودکانه...لحظه ای تو گم می
 شوی در سراب بازی های مکرر هذیان گونه مان و لحظه بعد من سرمست ازین
 تقلای بیمارگونه ات, تو را در سرزمین بی رحم خواستن هایمان رها می کنم
...رها می کنم تا در این دشت عطش زده بی پروا, خشمگین و گستاخانه بتازی و
من همچنان لذت ببرم از نیاز التماس گونه ات, از تب احساسات بی پایانت نسبت
 به خودم
...

تو را رها میکنم در دریای دوست داشتنت تا خود مطمئن گردم از ستون سرسخت
و بی پایان عشق در ژرفنای روح نا آرام تو... چه بی رحمم من! و چه صبور و آرام و
 جاریست این روح دوست داشتن در تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 8:53  توسط نازگل | 
اگــــر
هـدفــي بــراي زنــدگـي. . .
دلـي بــــراي دوسـت داشـتـــن. . .
و خدايـي بــراي پـــرستـــش داري . . .
خــــــــــو شـبـخــتـــــي . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 11:15  توسط نازگل | 

ریـخـتم عـوض شده ؛


از وقـتـی تــو را ریخـــتـه ام 

تـوی خـودم ..!!!

حـالـا همـریـخـت توام...!



کامران رسول زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 14:40  توسط نازگل | 
چه رسم جالبی است !!!محبتت را میگذارند پای احتیاجت صداقتت را میگذارند پای سادگیت سکوتت را میگذارند پای نفهمیت نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت و وفاداریت را پای بی کسیت و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!
.
آدمها آنقدر زود عوض می شوند آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی
و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است 
.
زیاد خوب نباش زیاد دم دست هم نباش …حکایت ما آدم هاحکایت کفشاییه که اگه جفت نباشند هر کدومشون هر چقدر شیک باشند هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه لنگه به لنگه اند کاش خدا وقتی آدم ها رو می آفرید جفت هر کس رو باهاش می آفرید تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند
.
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنیآدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند زیاد که باشی ، زیادی می شوی 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 8:27  توسط نازگل | 

آدمیزاد، غرورش را خیلی دوست دارد، آن را از او نگیرید...

حتی به امانت نبرید...

ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن آن!

آدمی غرورش را خیلی زیاد- شاید بیشتر از تمام داشته هایش- دوست می دارد، 

 

حالا ببین اگر خودش ، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!

و این را بفهم آدمیزاد 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 8:45  توسط نازگل | 

اجـــــــازه خدا؟؟

 

می شه من ورقـــــــه مو بدم؟

 

می دونم وقت امتــــــــــــ حان تموم نشده

 

ولی من دیگـــه خسته شدم!!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 8:32  توسط نازگل | 

نامزد ایرانی دريافت جايزه ادبي پوشکارتامسال فريده حسن‌زاده براي شعر "در جواب دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟"» سروده شده به زبان انگليسي به عنوان نامزد دريافت جايزه ادبي پوشکارت معرفي شد.



در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟

زيرا سال‌هاي جنگ بود
و من نيازمند ِ عشق بودم
براي  چشيدن ِطعم  آرامش
زيرا بالاي سي سال داشتم
و مي ترسيدم از پژمردن
پيش از شکفتن و غنچه دادن
زيرا طلاق واژه اي ست
تنها براي مرد و زن
نه براي مادر و فرزند
زيرا تو هرگز نمي‌تواني بگويي
مادر ِ سابق ِ من
حتي وقتي جنازه‌ام را تشييع مي کني
و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند
ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند
نفرت يا مرگ حتي
و تو بيزاري از من
زيرا تو را به دنيا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهي بخشيد
تا  زماني که خود فرزندي به دنيا آوري
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
روياها و آرزوهاي دور و درازت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 8:30  توسط نازگل | 


گاهی رفتن بهتر است. گاهی باید رفت.


باید رفت تا بعضی چیزها بماند.


اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت.


اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند.


گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد، مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور،

و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند.


رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی

و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی بمانی.


برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.


برو و بگذار رفتنت بیش ازآنکه دردی بر دلی بنشاند، خاطره ای پر حسرت بشود.


برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد.


عشقت را بردار و برو. خوب برو. زیبا برو.


سر به زیر برو هرچند با اندوه. با لبخندی بر لب برو هر چند باری سنگین بر دل و دوش.


شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت.


برو و بدان هر جا بروی دست عشق را بر شانه خود حس خواهی کرد.


نگاهت عاشقانه خوهد شد و صدایت آشنا.


وقار را در گامهایت می توان دید و اندوهی عارفانه را در لبخندت.


همه اینها از آن است که عشق قلب ترا مأمنی برای بیتوته خویش یافته و همراهت خواهد ماند تا محضر حضرت دوست.


آنکه می ماند اسیر عادت و خویشتن خواهی می شود.


ذائقه جانش تلخ می شود از شور و شیرین های زودگذر و غبار می نشیند بر آینه روحش.

رفتن همیشه بد نیست.


آنگونه باید بروی که دیده شوی و حضورت مثل لمس بال یک پروانه حس شود.


آنگونه برو که هیچ نگاهی نتواند ترا انکار کند و هیچ دلی نتواند ...


برو، فقط برو.


وقتی بروی همه چیزهایی که باید بیاید می آید...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 16:57  توسط نازگل | 

هزار بار گفتم 

با این باد های هرزه نپر
به آنها نخ نده 
حالا
بالای آن دکل
با سیم های لخت فشار قوی
دست و پنجه نرم کن 
- باد بادک جوان-

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 16:54  توسط نازگل | 

از من تا خدا راهي نيست . . .

 فاصله ايست به درازاي مـــــن تا مـــــن  . . . 

و
 
در اين هياهوِي غريب 

... 

من ، اين من را نميابـ ـــ ـــم . . .!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 16:51  توسط نازگل | 

غمگینی آدم‌هایی که دوستشان دارم، غمگینم می‌کند. 

گاهی دلم می‌خواهد گوشه‌های لب‌هایشان را با انگشت‌هام بالا ببرم که شاید خنده یادشان بیاید. 

این که کاری از دستم بر نمی‌آید و زورم به دنیا نمی‌رسد، تلخ است. 

زیادی تلخ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:54  توسط نازگل | 

دعایت می‌کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی، بی‌عشق نازیباست

 

 دعایت می‌کنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی، تبسم را به لب‌های عزیزی، هدیه فرمایی بیابی، کهکشانی را درون آسمان تیره شب‌ها بخوانی نغمه‌ای با مهر

 

 دعایت می‌کنم، در آسمان سینه‌ات خورشید مهری، رخ بتاباند

 

 دعایت می‌کنم‌، روزی زلال قطره اشکی بیابد راه چشمت را سلامی از لبان بسته‌ات، جاری شود با مهر

  

دعایت می‌کنم، یک شب تو راه خانه خود، ...گم کنی با دل بکوبی، کوبه مهمانسرای خالق خود را

  

 دعایت می‌کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری‌، آسمان را با زمین، پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را، از نوازش‌های بارانی

 

 دعایت می‌کنم روزی بفهمی، گرچه دوری از خدا اما خدایت با تو نزدیک است

 

 دعایت می‌کنم، روزی دلت بی‌کینه باشد، بی‌حسد با عشق بدانی جای او در سینه‌های پاک ما پیداست شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی، سینه‌ات را پر کند از نور ببوسی سجده‌گاه خالق خود را

  

 دعایت می‌کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالی‌ات را پر کنی از حاجت و با او بگویی: بی‌تو این معنای بودن، سخت بی‌معناست دعایت می‌کنم روزی نسیمی، خوشه اندیشه‌ات را گرد و خاک غم، بروباند کلام گرم محبوبی تو را عاشق کند بر نور

 

  دعایت می‌کنم وقتی به دریا می‌رسی با موج‌های آبی دریا، به رقص آیی و از جنگل، تو درس سبزی و رویش، بیاموزی بسان قاصدک‌ها، با پیامی، نور امیدی بتابانی لباس مهربانی بر تن عریان مسکینان، بپوشانی به کام پرعطش، یک جرعه آبی، بنوشانی

 

دعایت می‌کنم روزی بفهمی، در میان هستی بی‌انتها، باید تو می‌بودی بیابی جای خود را، در میان نقشه دنیا برایت آرزو دارم که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را، به یاد آرد

  

 دعایت می‌کنم عاشق شوی روزی بگیرد آن زبانت دست و پایت گم شود رخساره‌ات گلگون شود آهسته زیر لب بگویی، آمدم به هنگام سلام گرم محبوبت و هنگامی که می‌پرسد ز تو، نام و نشانت را ندانی کیستی معشوق عاشق؟ عاشق معشوق؟ آری، بگویی

...

...

 هیچ‌کس

 

دعایت می‌کنم روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی ببندی کوله‌بارت را

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 16:47  توسط نازگل | 



وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم، این کار را نکن.
نگفتم: برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: عزیزم متاسفم،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آن‌چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای،
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم
نگفتم‌: اگر تو نباشی
زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود.
فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می‌کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: بارانی‌ات را درآر
قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم.
نگفتم: جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی‌انتهاست.
گفتم: خدانگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت.
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:1  توسط نازگل | 

وقتی که ...

وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌ 
و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...

وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میكشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ تو 
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم
تو را گریه ‌میكنیم ... 
و تو را نفس میكشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،
دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاك‌ میكنی ...
و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی
و دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی 
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان 

تلخ‌ها را شیرین میكنی
و دردها را درمان 
ناامیدی ها، همه امید میشوند
و سیاهی‌ها سفید 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:58  توسط نازگل | 

دیندار یا بی دین فرقی نمیکند،

 

تنها لایق نام انسان باش.

 

گاهی برو.

 گاهی بمان.

گاهی بخند..

گاهی گریه کن.

گاهی حرف بزن.

گاهی فریاد بزن.

گاهی قدم بزن.

گاهی سکوت کن.

گاهی رها شو.

گاهی ببخش.

گاهی یاد بگیر.

گاهی سفر کن.

گاهی اعتماد کن.

گاهی بازی کن.

گاهی فراموش کن.

گاهی زندگی کن.

گاهی باور کن.

گاهی بزرگ باش.

گاهی کوچک باش.

گاهی چتر باش.

گاهی باران باش.

گاهی دریا.

گاهی برکه.

گاهی همه چیز.

گاهی هیچ چیز

 

اماهمیشه انسان باش



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:52  توسط نازگل | 

فهميده ام كه ، همه مي خواهند بر فراز قله ها باشند ، اما تمام خوشي و لذت در هنگام صعود اتفاق مي افتد .

فهميده ام كه، ما مدت زيادي را صرف آرزو براي نداشته ها و غفلت از داشته ها مي كنيم.

فهميده ام كه،در برخي شرايط، انسان فقط به دستي براي فشردن و قلبي براي درك كردن نياز دارد .

فهميده ام كه، ازدادن گل به ديگران آنقدر خوشحال مي شوم كه از گرفتنش.

فهميده ام كه؛گفتن عبارت« منو ببخش» آنقدر ها هم مشكل نيست .گفتن «بخشيدمت» مشكل تر به نظر مي رسد .

فهميده ام كه؛خشم مانند باد مخالفي است كه شعله خود را خاموش مي كند.

فهميده ام كه؛بايد براي هر آنچه كه داري ، شكر گذار باشي هرچند كه ممكن است به اندازه كافي نداشته باشي.

فهميده ام كه؛وقتي به كسي چيزي مي آموزيد ، بخشي از وجود خود را به او منتقل مي كنيد.

فهميده ام كه؛ رفتار خوب، هميشه مد روز است.

فهميده ام كه؛ خدا هيچ كاري را تصادفي انجام نمي دهد .

فهميده ام كه؛ چيزي كه فقط چند لحظه دوام دارد ، ارزش يك عمر از خود گذشتگي را ندارد.

فهميده ام كه؛آدمهايي كه هنر درست زندگي كردن را آموخته اند ، مثل آن است كه قطب نما مجهزند.

ممكن است كه گاهي راه را اشتباه بروند ، اما هميشه به مسير درست بازمي گردند.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:49  توسط نازگل | 

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی نااميدي در بسته باز کردن


"شیخ بهایی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:48  توسط نازگل | 

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود

گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد

گاهی با یک کلمه ، يك انسان نابود می شود

گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند

... در حالی که ناچیزند ، همه چیزند!! مراقب بعضی یک ها باشیم 


 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:46  توسط نازگل | 

آدم هاي ساده را دوست دارم

همان ها كه بدي هيچ كس را باور ندارند

همان ها كه براي همه لبخند دارند

همان ها كه هميشه هستند...براي همه هستند

آدم هاي ساده را بايد مثل يك تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا كرد

عمرشان كوتاه است

بس كه هر كسي از راه ميرسد

يا ازشان سوء استفاده ميكند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان ميدهد

آدم هاي ساده را دوست دارم

بوي ناب آدم ميدهند

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:44  توسط نازگل | 

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری..... 

 

بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درد سنباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.

خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.

خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:43  توسط نازگل | 

حالا مدتی ست

ذهنم را خالی کرده ام
از خیال
و دلم را از امید

نشسته ام لب ایوانِ روزمرگی
و نگاه می کنم
به این روزها
که برای خودشان می روند

رسیده ام به بی حسی
به بی تفاوتی....

رسیده ام به حس برگی که می داند
باد از هر طرف که بیاید
سرانجامش
افتادن است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:51  توسط نازگل | 

متشکرم 

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی

برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی



به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم

آغوش من همیشه برای تو باز است

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم

همیشه پشتیبانت هستم

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود

فقط کافی است چیزی از من بخواهی
بلافاصله از آن تو خواهد شد

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم

من کاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی

در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم

همین الان در فکر تو هستم

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است

هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن

من هنوز در چشمانت گم شده هستم

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:31  توسط نازگل | 

من نمیفهمم چرا هیچ کس برنمیدارد بنویسد از مردهــا؟!!

از چشم‌ها و شــانه‌ها و دستهایشــان
از آغوششان،
از عطر تنشـان،
از صدایشــان...

پررو میشوند؟!!
خب بشوند.

مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته‌ایم؟!
مگر ما به اتکــاء همین دست‌ها
همین نگاه‌ها
همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی
سرِپا نمانده‌ایم؟

 من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم
من می‌خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.

من می‌خواهم
مَردَم
حتی اگر مردِ من هم نبود
دلش غنج بزند ازاینکه

بداند جایی زنـــی دوستش دارد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:25  توسط نازگل | 

در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در ا نزوا مي خورد و ميتراشد.

 اين دردها را نميشود به كسي اظهار كرد ، چون عموماً عادت دارند كه  اين دردهاي باور نكرد ني را جز اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب  بشمارند.

                                (سطرهاي آغازين رمان بوف كور از صادق هدايت).

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:22  توسط نازگل | 

به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

 منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

 تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.

 و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.

 و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.

ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.

 مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.

مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.

چرا که ما هر دو انسانيم.

 اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.

تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.

قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

 دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.

 حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.

 دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.

چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.

من قابل ستايشم و تو هم.

 يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.

 به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.

همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

 نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.

 مهاتما گاندی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:19  توسط نازگل | 


بزرگ که میشوی

غصه هایت زودتر از خودت قد میکشند

دردهایت نیز ؛

غافل از اینکه

تمام شادی و لبخند هایت را

در آلبوم کودکیت جا گذاشته ای !

شاید بزرگ شدن

اتفاق خوبی نبود ...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 8:25  توسط نازگل | 

 

خدايا، انديشه‌ام را در مسيري معنوي و روحاني قرار ده، تا روحم را با تو درآميزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظه‌ي زندگي‌ام دريابم.

 

خدايا، انديشه‌ام را چنان محكم ‌ساز كه به حقيقت و عقلانيت متعهد باشم، و تنها بر پايه فهم و تشخيص خودم از زندگي، زندگي كنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و ديگران از من مي‌خواهند فراتر بروم.

 

خدايا، به من بينشي عطا كن كه هيچ وقت خود را با ديگران مقايسه نكنم، بر آنهايي كه از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها كه پايين ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت كنم و همواره در اين انديشه باشم كه از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم.

 

خدايا، به من فهمي عطا كن تا تفاوتهاي خود با ديگران را دريابم، و بفهمم كه با شخصيت منحصربه فردي كه دارم قاعدتا زندگي منحصربه فردي نيز براي خود خواهم داشت، كه از جهاتي مي تواند متفاوت از زندگي ديگران باشد، مهم آن است كه به تفاوتهاي خودم و تفاوتهاي ديگران احترام بگذارم و زندگي ام را منطبق با آن چه هستم، شكل ببخشم.

 

خدايا، توانايي ِ عشق به ديگري را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترين لحظات لذت زندگي ام، لحظاتي باشد كه بدون هيچ نوع چشمداشتي، خدمتي به همنوع ام مي كنم.

 

خدايا، مرا از هر نوع نفرت و كينه اي كه حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها كن، تا با رهايي از نفرت و كينه، بتوانم ديگران را آن طور كه هستند، بپذيرم و دوست بدارم.

 

خدايا، فهم مرا از زندگي آن چنان ژرف ساز تا قوانين آن را دريابم، و بفهمم كه در زندگي چيزهايي هست كه قابل تغيير نيست، قوانيني هست كه از آنها تخطي نمي توان كرد، تا ساده لوحانه نپندارم كه هر آنچه مي خواهم را مي توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو مي كنم خواهم داشت.

 

خدايا، اين توانايي را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگي ام، در لحظه حال و براي آنچه هم اكنون مي گذرد زندگي كنم، و زيبايي ها و شادي هايي كه هم اكنون از آن برخوردار هستم را با انديشيدن بيش از حد به گذشته اي كه ديگر پايان يافته است، و دغدغه بيش از حد براي آينده اي كه هنوز نيامده است، ناديده نگيرم.

 

خدايا مگذار كه در بند گذشته باقي بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ي كشف حقيقت را در درونم شعله ور ساز كه هيچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام و آبرو ، حيثيت و شخصيت اجتماعي ام بدان وابسته است، از حقيقت هايي كه هم اكنون بدان ها دسترسي مي يابم، و ممكن است همه آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام به چالش بكشد و بي اعتبار سازد‏، محروم نمانم.

 

خدايا، مرا به انضباطي دروني متعهد كن، تا بفهمم و بدانم كه هر كاري كه دوست دارم و از آن لذت مي برم را مجاز نيستم كه انجام دهم.

 

خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثنا قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت به دست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي.

 

و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:7  توسط نازگل | 


وقتی یه آدم میگه
هیچکس منو دوست نداره ،

منظورش از هیچکس
یک نفر بیشتر نیست . . .

همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:21  توسط نازگل | 


تو مرا میفهمی
من تو را میخواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا میخوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی تا ابد در دل من میمانی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:21  توسط نازگل | 

من تمام هستي ام را دامني مي كنم تا تو سرت را بر آن بنهي ! 

تمام روحم را آغوشي ميسازم تا تو درآن از هراس بياسائي ! 

تمام نيرويي را كه در دوست داشتن دارم دستي مي كنم تا چهره و گيسويت را نوازش كند ! 

تمام بودن خود را زانوئي ميكنم تا بر آن به خواب روي !

 خود را , تمام خود را به تو مي سپارم تا هر چه بخواهي از آن بياشامي , از آن برگيري , هر چه بخواهي از آن بسازي , هر گونه بخواهي باشم ! 

از اين لحظه مرا داشته باش!


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:21  توسط نازگل |